آقا حمید همسایه مغازه مان که خیلی اهل نوستالوژیست. همیشه از فلان سال و فلان روز و فلان ساعت حرف می زند. خیلی خوب، خیلی روزها را یادش هست. آقا حمید شش شش شصت و شش را یادش بود که "همینجا سر چهل و پنج متری پیش حج مسیح کار می کرد..."،هفت هفت هفتادو هفت را هم خوب یادش می آمد" که همینجا سر چهل و پنج متری در مغازه خودش کار می کرد" حکمن بعدها اگر بخواهد از۸/۸/۸۸ بگوید می گوید که مقارن با میلاد امام رضا بود و چون جمعه بود سر چهل و پنج متری نبود! . من۷/۷/۷۷ را یادم نمی آید چه روزی بود تنها نشانه اش نیمرخ بود و فَ فَ! ماندگاری هر روز و تاریخی به نشانه هایش است. اتفاقی که در آن روز افتاده که می توانست یک روز دیگری روی دهد. یک روز دیگری که تو به دنیا بیایی. خیلی روزش و تاریخش فرق نمی کند مهم این است که آن نشانه ی خوب یا بد که قرار است ماندگار کند آن روز را سرجای خودش اتفاق بیفتد. آن نشانه باید دلنشین باشد که تو وقتی به اعداد آن روز هم فکر می کنی لذت ببری. حالاهشت هشت هشتادو هشت نباشد. بیست و دو یازده پنجاه و هفت باشد. دوی سه هفتادو شش باشد. چه کسی میداند۱/۱/۱۱۱۱ چه اتفاقی افتاده حالا هرچقدر هم که عدد قشنگی باشد. ولی فرمان مشروطیت در تاریخ ۱۴/۵/۱۲۸۵امضا شده است. ۳/۳/۱۳۳۳ را هم کسی نمی داند چه شده است قشنگی اش فقط به واج آرائی اش است. ولی ۲۸/۵/۱۳۳۲ تاریخ یک ملت را دگرگون کرد و تا ابد جاودانه شد. برا ی من اگر از خاطرم نرود تنهای نشانه ی امروز تنهایی و یک روز کنکوری بود. مثل دیروز مثل فردا. خوب است که هر روز یک رشدی نسبت به روز قبل داشته باشد. حالا اگر یک روزی با یک اتفاق قشنگی جاودانه شد که چه بهتر؛ مثل سیزده هشت هشتاد و هشت که انشاءالله در تاریخ ثبت می شود. امیدوارم روزی بیاید که هر وقت به اعدادش فکر میکنیم به یاد آزادی بیفتیم. روزی که باعث شود همه ی رنج های گذشته را فراموش کنیم وببخشیم.
امین خواسته است که ۹/۹/۹۹ را پیش بینی کنم. امیدوارام این روز که به طرفة العینی سر می رسد. با این روزها خیلی فرق داشته باشد. دست نو دولتان از امور بزرگ و کوچک کوتاه شده باشد. و ایران و ایرانی به جایگاه شایسته اش برسد.من هم کنکور ارشد قبول شده باشم تا آن روز!
انگار همین دیروز بود. سی و یکم شهریور 1373. مدرسه نزدیک خانه مان بود ولی خیلی دور به نظر من می رسید. قبلا یکبار با مادرم برای ثبت نام آنجا رفته بودم. همان روز هم متحیر حیاط بزرگش شده بودم. هیچ وقت صبح به آن زودی بیدار نشده بودم. هوای شهرضا رو به سردی بود. یک پیراهن سفید و یک شلوار مشکی تنم بود و کیفم در دستم. مادرم دستم را گرفته بود و همراه با پدرم در حالی که دوچرخه اش را دستش گرفته بود به سمت مدرسه می رفتیم. دندانهایم از ترس بود یا سرما به هم می خوردند و من صدای به هم خوردنشان را می شنیدم. وارد مدرسه که شدم جا خوردم هیچ وقت این همه بچه را یکجا ندیده بودم. خیلی ها مثل من با مادرشان آمده بودند. یک سرود هم گذاشته بودند. صدای زنگ آمد و بعد گفتند اسم هرکس را که می خوانند بیاید توی صف بایستید. و ما نمی دانستیم صف چیست. مدیر مدرسه خانم جهانمردی برایمان حرف زد. مادر ها هم گوشه حیاط ایستاده بودند یا رو جدول های لب باغچه نشسته بودند. و من هی سرک می کشیدم تا مادرم را ببینم. با همان صف ها از زیر قرآن راهی کلاس هایمان کردند و مادرها توی حیاط ماندند یا رفتند. توی کلاس که رفتیم بعضی ها بغضشان ترکید و گریه می کردند.مادر یکی از بچه ها هم آمد کنارش نشست. معلممان چاق و کوتاه قد بود خودش را معرفی کرد؛ خانم طاهری. و از ما خواست تا یکی یکی اسم و فامیل و شغل پدرمان را بگوییم. خیلی از فامیل ها و شغلها را اولین بار بود می شنیدم. نمی دانستم شغل آزاد یعنی چه و کارمند چیست. بعد از ما خواست که دست راستمان را بالا ببریم. من هم همان دستی که همه بالا بردند و تازه فهمیدم دست راست است بالا بردم. و کوه دُملا که از پنجره کلاس پیدا بود را نشان کردم که این دستی که به طرف کوه است دست راست است. بعد از ما خواست که از یک تا ده را بشماریم. خیلی ها بلد نبودند ولی من خیلی سریع شمردم و ده را هم رد کردم. تقریبا همه ی کلاس وقتی گفت شعر بخوانید یه توپ دارم قل قلی را خواندند به جز چند نفری که کودکستان رفته بودند و توپولو یم توپلوو صورتم مثل هلو یا شبا که ما بیداریم آقا پلیسه... را خوندند. آزمون های هوش خانم معلم که تمام شد برایمان توضیح داد که الان زنگ تفریح است و وقت دارید که بروید آب بخورید و یا دستشویی بروید و نصیحتمان کرد که شیطونی نکنیم. گرچه وقتی آزادمان کرد بچه ها کلی تو سرو مغز همدیگر میزدند. من هم مثل همه کیفم را برداشتم و رفتم توی حیاط مدرسه. مادرم را آنجا دیدم . بهم برخورد که چرا مانده است. توی آبخوری بچه ها از سر کول هم بالا میرفتند وسر شیرها دعوا بود. من یکی از این لیوانهای پلاستیکی داشتم که توی هم جمع می شد. قرمز رنگ بود. اولین بغل دستی ام ایمان رییسی را توی دستشویی دیدم. نمی توانست کمربندش را ببندد. مادرم به کمکش آمد. و از آن روز با هم دوست شدیم. بعد زنگ زدند و ما باز رفتیم سر کلاس. اول زنگ دوم یکی از کلاس پنجمی ها که داداش ایمان رییسی بود و مبصر کلاسمان با کمک خانم طاهری بینمان دفترچه و دو تا مداد سیاه و یک تراش و پاک کن توزیع کرد. از آن دفترچه های زشت بازرگانی و پاک کن هایی که بجای پاک کردن سیاه می کرد. و به هرکداممان یک بسته کوچک دادند که داخلش چندتا نقل و شکلات بود و یک کاغذ که رویش یک چیزهایی نوشته شده بود. کتاب هایمان را هم همان روز دادند. البته فقط کتاب فارسی را دستمان دادند. بچه ها متعجب کتاب را ورق می زدند و نقاشیهایش را به هم نشان می دادند. قرار شد که جلدشان کنیم و تمیز نگهشان داریم. بعد دوباره زنگ زدند و ما تعطیل شدیم. انگار که از قفس آزادم کرده باشند. با مادرم برگشتم خانه تمام مسیر همه ی ذوقم این بود که دفتر و کتاب هایم را قشنگ جلد کنم و اولین فرمایش خانم معلم رادرست انجام دهم.
فردا، روز اول مهر خودم تنهایی البته با یک دو جین بچه های کوچه که کلاس بالایی بودند و یعنی هوای من اول چی را داشتند راهی مدرسه شدم. مدرسه خیلی شلوغ بود. بینهایت بچه. که همه شان قد بلندتر از من بودند و با هم دعوا می کردند و به هم فحش می دادند. همه شان مرا می ترساندند. زنگ که زدند رفتند توی صفهایشان. من نمی دانستم باید چه کار کنم. که مجتبی پسر همسایه مان کمک کرد که برم توی صف کلاس خانم طاهری. بعد ازخواندن قرآن وحدیث هفته و نیایش و سر دادن شعار یا مهدی ادرکنی... که همه اش تعجب بر انگیز بود راهی کلاسهایمان شدیم. اول تربیت اسم کلاسمان بود که روی همه ی دفترهایم که با کاغذ کادو جلدشده بود نوشته شده بود. خانم طاهری که وارد شد. مبصر برپا داد و ما همه بلند گفتیم "بسم الله الرحمن الرحیم. سلام صبح بخیر. به کلاس ما خوش آمدید"خانم معلم یک مقوای خیلی بزرگ جلوی تخته آویزان کرد که رویش چند تا نقاشی از یک سگ بود که دنبال یک گربه گذاشته بود. و از ما می خواست که داستان این تعقیب گریز را با او تکرار کنیم. دعوای گربه و سگ که تمام شد روی تخته با گچ یکسری خط کشید و از ما خواست توی دفتر هایمان مثل او از بالا به پایین یک خط در میان آن خط ها را بکشیم. همه به این کار مشغول شدند. من هم دفترم را باز کردم و شروع کردم به کشیدن آن خط ها سعی کردم خیلی با حوصله و مرتب بکشم. و خانم طاهری هم بین نیمکت ها می چرخید بچه ها را راهنمایی میکرد و تمرین هایشان را می دید. نیمکت یکی مانده به آخر بودم. تا رسید به ما یک صفحه را تمام کرده بودم. ایمان هنوز وسط های صفحه بود. خیلی با افتخار دفترم را به خانم معلم نشان دادم. و منتظر عکس العمل او شدم. انتظار آفرین و تمجید داشتم. خانم طاهری عصبانی شد. مثل اینکه خطای بزرگی مرتکب شده بودم. آن صفحه از دفتر را با عصبانیت کند و دفتر را توی سرم زد. دقیقا یادم نیست با چه کلماتی توصیفم کرد. تو مایه های خنگ و احمق. کمی بعد متوجه شدم که باید تمرین ها را در صفحه ی اول دفترم می نوشتم. نه صفحه ی آخر! این آخرین باری نبود که تنبیه می شدم. یا کتابم را توی سرم زدند. ولی آن روز خیلی برایم سخت بود. به هرحال قسمت بود در اولین روز تحصیلم تنبیه شوم و این خاطره از روز اول مهرماه برای من بماند.
*:خاطره وحید قلیچ(+) و حاج مهدی(+) و زهراابراهیمی(+) و سینا(+) از اولین روز مدرسه

معاویه وقتی خبر شهادت علی(ع) را می شنود،می نشیند و میگوید:انا لله وإنا إلیه راجعون، و شروع کرد به گریه کرن،همسرش به او گفت:شما دیروز با او میجنگیدی و امروز برایش گریه میکنی؟گفت: تو نمی دانی مردم چه مرد بزرگوار فقیه و عالمی را از دست داده اند.
امروز یه کار شاید خوب کردم! ، کاری که مدتها بود دوست داشتم شجاعت و جسارت انجامش را داشته باشم و انجام بدم. کاری که دوست داشتم خیلی ها در مواجهه با خودم انجام می دادند. امروز سعی کردم بجای اینکه خودمو به ندیدن و نفهمی و فراموشی بزنم، بجای اینکه قولی که داده بودم و مسئولیتی که قبول کرده بودم انجام بدم( ولی واقعا نمی تونستم اون کارو با وجود علاقه ای که داشتم انجام بدم)، و فراموش کنم و به روی خودم هم نیارم که قرار بوده من برای دیگری کاری انجام دهم؛ تصمیم گرفتم بجای اینکه خودمو توجیه کنم که کار من خیلی هم مهم و تاثیر گذار نیست یا حتما تا الان اون کار به یه نفر دیگه محول شده و کم کم مشمول مرور زمانش کنم. خیلی راحت به ناتوانی ام و وظیفه نشناسی ام اعتراف کنم، هرچند که اعتراف سخت است، هرچند این اعتراف باعث شود در مورد تو قضاوت های جورو ناجور بشود...البته خیلی هم سخت نبود، یک ایمیل ساده ولی صادقانه، بجاش امشب راحت می خوابم و فردا استرس اینو ندارم که ای وای من قرار بوده است چه کنم و هنوز نکرده ام. و گناه سرکار گذاشتن دیگران بر دوشم احساس نمی کنم. وقتی خودمو جای دیگری میذارم که من بهش بدقولی کردم و دوستانی رو به یاد می یارم که در کارهای جمعی مختلف مسئولیتیقبول کرده ولی به راحتی فراموشش می کردند اعتراف و معذرت خواهی امروزم درنظرم خیلی ارزشمند میاد...
پی نوشت: دیروز تولد دوست ارجمندم حاج مهدی بود، نویسنده وبلاگ زیبای حادٍثه ی صبح چهاردهم، قرار بود از طرف برخی دوستان دنیای مجازی(+ ++ +++) بجای کادوی تولد قالب وبلاگشونو سر وسامان بدیم، که فعلا نتیجه کار کمی درهم ریختگی مختصر! بوده که البته تیم های فنی پشتیبانی در صدد رفع اون هستند، تولد شان را با اندکی تاخیر صمیمانه تبریک می گویم.
زبانِ خامه ندارد
سرِِِِ بیانِ فراق
وگرنه شرح دهم
با تو
داستانِ فراق

هرچه بیشتر در منجلاب دروغ وریا فرو می رویم ؛ هرچه بیشتر فساد وزشتی نمود می یابد بیشتر به این نتیجه می رسم که ،ای وای این خانه از پایبست ویران استو دیگر این شعار را با تردید در خود زمزمه می کنم کهدوباره می سازمت وطن...شاید
عبدالفتاح سلطانی کتاب کوچکی نوشته است با نام حقوق متهم که اولین جلد از مجموعه حقوق به زبان ساده است که بنا بر قول مقدمه هدف آن آشنا کردن آحاد مردم با حقوق و تکالیف قانونی خویش است. عبدالفتاح سلطانی وکیل دادگستری پنجاه روزی است که دربند است، اگر تمام مراحل از بازداشت و بازجویی و سیر پرونده او را در این پنجاه روز بررسی کنیم هیچ جا اثری از حقوق نمی بینیم. کتاب کوچک حقوق متهم و همه ی آنچه که در این چندی حقوق خواندن آموخته ام در مواجهه با دادگاه ها و جریانات اخیر به طنزی تلخ می مانند. به قول رشید « صحبت از ایرادات حقوقی این دادگاه موجب «وهن علم حقوق» است.»
دوستی که دانشجوی اقتصاد دانشگاه خودمان است از این می نالید که هرچه که به عنوان علم و اصول اقتصاد آموخته دقیقا برعکسش را دولت انجام می دهد. درست است حتمن دانشجوی رشته ی مدیریت و علوم سیاسی... هم آموزه هایشان را خلاف واقعیت های موجود می یابند. آنچه که این میان سخت و غیر قابل درک است اثر اجرا نشدن حقوق و بی قانونی است. اثر نبود اقتصاد علمی و مدیریت صحیح و سیاست های غلط در نهایت رکود است و تورم، بیکاری و فقر، نابود شدن زیر ساخت های جامعه و بالا رفتن شاخص فلاکت و نهایت برهم خوردن روابط سیاسی خارجی و نبود ثبات سیاسی، اما زیر پاگذاشتن حقوق در جامعه و بی قانونی مساوی است با بی عدالتی و ظلم. مشخص نبودن حدود تکالیف و حقوق افراد و مرز رفتار فرمانروایان و فرمانبران نتیجه ای ندارد جز زیر پا گذاشتن کرامت انسانها مساوی است با لباس شخصی و بازداشتگاه کهریزک و شکنجه و تجاوز و ترانه موسوی. کاش شکنجه بر اساس قانون اساسی ممنوع نبود. آن وقت آیین نامه ای داشتیم که حدود و میزان شکنجه را مشخص می کرد. کاش همین قانون های بد مان را اجرا می کردند. کاش لااقل دم از قانون نمی زدند و قانون را فصل الخطاب نمی خوانند و عدم مشروعیتشان را بزور قانون اثبات نمی کردند.
مسخره است تا وقتی که سرت داخل کتاب های حقوقی است از کرامت انسانی و آزادی های عمومی و حقوق بشر می شنوی و بعد کمی به اطرافت نگاه می کنی باید عطریانفر و ابطحی عزیز را ببینی که نحیف شده اند در یک دادگاه غیر قانونی محاکمه می شوند و اعتراف می کنند. تاسف بخوری که حقوق راه نان خوردن عده ای شده که فقط پول را می شناسند و وکلای شجاعی مثل عبدالفتاح سلطانی باید در زندان های غیر قانونی به سر ببرند. فکر میکنم آقای سلطانی علاوه بر رنج انفرادی و شکنجه و دوری از خانواده که برای همه ی عزیزان زندانی سیاسی هست رنج مضاعفی نیز دارد. اینکه حقوق دان بهتر از دیگران نتیجه زیر پا گذاشتن حقوق و حرمت قانون را می فهمد و این رنج و این ظلم غیر قابل تحمل تر از شکنجه شدن است.
به امید آنکه روزی بیاید که حقوق فقط یک رشته ی تحصیلی و یک راه کسب درآمد نباشد، و کتاب کوچک حقوق متهم واقعا به کار بیاید.
به امید آن روز که اندیشیدن جرم نیست، و سلطانی ها و ابطحی ها به جرم اندیشه در بند نیستند. و شکنجه فقط در نوشته ها غیرقانونی نباشد...